فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

929

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

آنكه چيزى را از جائى بجاى ديگر منتقل كند . ؛ « فرسٌ نَقّالٌ » : اسب تندرو . النَّقَانِق - ( ط ) : نوعى غذا بنام ( المَقَانِق ) است . النَّقَاهَة - دوران نقاهت و بهبودى پس از بيمارى ؛ « اجَازةُ النَّقَاهَة » اجازهء حديث گفتن . النُّقَاوَة - [ نقو ] : مص ، - ج نَقَاوى : گياهى است كه با آن جامه‌ها را شستشو دهند ؛ « نُقَاوَةُ الشيءِ » : ج نُقَاوَى و نُقَاء : بهترين آن چيز و خالص آن . النَّقَاوَة - [ نقو ] : مص ؛ « نَقَاوَةُ الشّيءِ » : بهترين آن چيز . النُّقَايَة - [ نقو ] : مص ؛ « نُقَّايةُ الشيءِ » ج نَقَايا و نُقَاء : بهترين آن چيز ؛ « نقايةُ الطَّعَام » : غذاى نامطبوع و به دور ريخته شده . النَّقَايَة - [ نقو ] : « نَقَايَةُ الطعام » : مترادف ( نُقَايَتُه ) است . نَقَبَ - - نَقْباً الحائطَ : ديوار را سوراخ كرد ، - الخفَّ : كفش را وصله زد ، - الثّوبَ : پارچه را به شكل جامه يا دامن در آورد ، - فلانٌ فى الأرض : به سفر و سياحت پرداخت ، - عَن الأَخْبار : براى بدست آوردن خبر يا پخش آن تلاش كرد ، - الفرسُ : اسب هنگام دويدن دست و پاى خود را جمع كرد ، - نِقَابَةً على القوم : رئيس و بزرگ قوم شد . نَقِبَ - - نَقَباً الخُفُّ الملبوسُ : كفش پاره شد ، - البعيرُ : پاى شتر سائيده و سست شد ، ، - الرّجُلُ : راه كوهستان در پيش گرفت ، - فى البلاد : به شهرها مسافرت كرد ، - على القوم : مهتر و بزرگتر قوم شد . نَقُبَ - - نَقَابَةً على القوم : مرادف ( نَقِبَ ) است . نَقَّبَ - تَنْقِيباً [ نقب ] عن الشيءِ : در پيرامون چيزى رسيدگى بسيار نمود . النُّقْب - گرى ، - ج نِقاب وَانقاب : راه در كوهستان . النَّقْب - مص ، - ج نِقَاب و أَنْقَاب : به معناى سوراخ است ، راه در كوهستان ، دمّل يا قرحهء چركى كه بر پهلو درآيد ، گرى ؛ « نَقْبُ ، العين » : نام ديگر آن ( القَدْح ) است و به معناى درمان آب سياه است كه در چشم پديد مىآيد . النُّقَب - گرى . النُّقْبَة - ج نُقَب : صورت ، آغاز پديد آمدن گرى ، زنگ و زنگار ، سوراخ ، دامن ، رنگ . النَّقْبَة - چگونگى نقاب بستن . نَقَتَ - - نَقْتاً العَظْمَ : مغز استخوان را در آورد . نَقَحَ - - نَقْحاً العَظْمَ : مغز استخوان را درآور ، - الجذعَ : ستون درخت را صاف كرد و زوائد آن را بر طرف نمود ، - الشيءَ : چيزى را پوست كند و پاك كرد و خوب آن را از بدش جدا كرد . نَقَّحَ - تَنْقِيحاً [ نقح ] العَظْمَ : مغز استخوان را بيرون آورد ، - الجذعَ و الشيءَ : تنهء درخت يا چيزى را تنقيح و پاك كرد ، - الكلامَ : سخن را اصلاح كرد و از غلط زدود ، - تِ السّنونُ الرجُلَ : گذشت زمان در او اثر گذاشت . النَّفْح - مص ، ابر سفيد رنگ كه در تابستان پديد آيد . النِّقح - دانشمند آزموده . نَقَدَ - - نقداً و تَنْقَاداً الدراهم و غيرَها : پولهاى فلزى خوب را از بد جدا كرد ، - الكلامَ : نارسائيها يا محسنات گفتار را بيان كرد ، - فلاناً او لفلانٍ الثمنَ : بها را نقداً پرداخت ، - ه درهماً : به او پول داد ، - الطَّائرُ الفَخَّ اوِ الحَبَّ : پرنده بر دام يا دانه نوك زد ، - تْه الحَيَّةُ : مار او را گزيد ، - الرَّجُلُ الشيءَ او الى الشيءِ بنَظَرِه : زير چشمى به آن نگاه كرد بطوريكه ديگران متوجه آن نشوند . نَقِدَ - - نَقَداً الضرسُ أو القَرْنُ : دندان يا شاخ شكست ، - الحَافرُ : پوست سم كنده شد ، ، - الجذْعُ : تنه درخت را موريانه خورد . النُّقْد - مرادف ( النقْد ) است . النَّقْد - مص ، آنچه از بهاى چيزى كه نقداً پرداخت شود ، درهم ؛ « نَقْدُ العَروسِ » : در زبان متداول به معناى صداق زوجه است . النِّقْد - كم گوشت و لاغر ، آنكه دير بسن جوانى رسد . النُّقُد - ( ن ) : نوعى درخت و گياه است . النَّقَد - مردم پست و نادان ، - ن : نوعى درخت است ، - نِقَادٌ و نقادَةٌ : نوعى گوسفند پاى كوتاه ، - من الصِّبْيان : كودك عقب افتاده كه آثار رشد و جوانى در او پديدار نباشد . النَّقِد - دندانهاى شكسته و يا كرم خورده . النَّقْدَانِ - زر و سيم . النُّقُدَة - ( ن ) : واحد گياه ( النُّقُد ) است . النقَدَة - ( ح ) : واحد ( النَّقَد ) گوسفند است . اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ، واحد ( النَّقَد ) گياه است . النَّقْدِيّ - منسوب به نقد است ؛ « الجزاءُ النَّقْدِيّ » : جريمه نقدى . نَقَذَ - - نَفْذاً فلاناً من كذا : او را نجات داد و رها كرد . نَقِذَ - - نَقَذاً : نجات يافت . نَقَّذَ - تَنْقِيذا [ نقذ ] فلانا من كذا : او را نجات داد . النَّقْذ - مص ، سلامتى . النَّقَذ - مص ، آنچه را كه نجات دادى . نَقَرَ - - نَقْراً ه : او را زد ، - فلاناً : از او عيبجوئى كرد ، - الشّيءَ : با نوك آن را سوراخ كرد ، - الطَّائرُ البَيْضةَ عَن الْفَرْخ : پرنده تخم را سوراخ كرد تا از آن جوجه در آيد ، - الحجَر او الخشبَ : روى سنگ يا چوب را كند و سوراخ كرد ، - فى الحجر : بر روى سنگ نوشت ، - تِ الخيلُ بحوافرها : اسبها با سم خود زمين را كندند ، - السَّهْمُ الهَدَفَ : تير به هدف اصابت كرد ولى در آن نفوذ ننمود ، - العودَ او الدفَّ : عود و دايره نواخت تا صداى آن درآيد ، - فى النّاقور : بوق زد ، - فلانٌ : با انگشتان ابهام و وسطى بشكن زد ، با زبان خود در دهان صدا در آورد ، - الطَّائرُ الحَبَّ :